• تا می توان باید از این بدن در راه صالحات کار کشید این بدن باید روح مرا بخدا برساند.

    تا می توان باید از این بدن در راه صالحات کار کشید این بدن باید روح مرا بخدا برساند.

  • هفتادمین عروس

    هفتادمین عروس خاطرات واقعی 70 بار خواستگاری سجاد سمیعی نژاد در کتاب هفتادمین عروس

  • تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند گفتم که کجاست کعبه اهل ولا / درگاه حسین را نشانم دادند ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

    تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند گفتم که کجاست کعبه اهل ولا / درگاه حسین را نشانم دادند ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

  • السلام علیک یا أباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلى علی بن الحسین وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین

    السلام علیک یا أباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلى علی بن الحسین وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین

  • همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی  چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

    همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

  • سهراب سپهری

    سهراب سپهری

  • هفتادمین عروس؛ سجاد سمیعی نژاد

    هفتادمین عروس؛ سجاد سمیعی نژاد برای تهیه می توانید با شماره تلفن 09127033312 تماس بگیرید

  • فریدون مشیری

    فریدون مشیری

  • فروغ فرخزاد

    فروغ فرخزاد

  • سجاد سمیعی

    سجاد سمیعی

  • هفتادمین عروس

    هفتادمین عروس هفتادمین عروس/ چاپ شد

خواستگاری چهارم: عاطفه
ناگهان دختری با سینی چای آمد. بله عاطفه خانم آمد؛ نور پذیرایی زیاد بود و مدام بر صورتش می‌خورد. کأنّها خورشید به نظر مي‌رسيد

عاطفه

مگذر اي يار و درين واقعه مگذار مرا              چون شدم صيد تو بر گير و نگهدار مرا

خواجوی کرمانی

هوس کرده بودم به دانشگاه سری بزنم. هنوز درسم تمام نشده بود. شش واحد مانده بود که فارغ التحصیل شوم که آن را هم قرار بود به صورت تبصره امتحان بدهم؛ ما که همه زندگی مان تبصره شده است. چه بسا خیلی از مسائل را تبصره‌ای هم نمی‌گذرانیم.

 با علاقه ی وافری به دانشگاه رفتم. شاد و شنگول بودم. دلیلش این بود که کلاس نداشتم و فقط می‌رفتم سری بزنم. با بسیاری از کارمندان و اساتيد دانشگاه دوست بودم. سلامی بود که از هر سو روانه و ارادتی که فیمابین در جریان بود.

مثل عقاب طبقات را به سمت بالا می‌رفتم و هر لحظه اوج می‌گرفتم. به طبقه‌ی هفتم رسیدم و دوباره چون عقاب که شکاری دیده به سمت طبقات پايين حمله‌ور شدم. در بین راه هم سری به امور مالی دانشکده زدم که ببینم جهت فارغ التحصیلی چقدر بدهکارم! خدایا این بنده را تا به کی مدیون می‌گذاری! راه خود پیش گرفتم و در طبقه اول به دوستان خوبم سری زدم و به دفتر فرهنگ دانشکده رفتم.

با دوست عزیزمان جناب عابدینی احوالپرسی مفصلی کردم و کمی سر به سرش گذاشتم. خانم فاطمی را دیدم. او از کارکنان دانشگاه بود. با او صحبت کردم. با من احوالپرسی گرمی‌کرد و  از آن میان تیری به قلب نه چندان عاشق شده‌ی ما حوالت نموده و پرسید:

  •  پسرم ازدواج کردی؟
  •  نه مادرجان
  • چرا؟
  • اول اینکه کسی مرا دوست ندارد، دوم اینکه پیدا شود ما دوستش نداریم!
  •  شما که وضع مالی‌ات بد نیست و صاحب شرکت و ماشین و .... هستی. دست بجنبون!
  • مادر من! خواهر که ندارم پدر و مادرم هم که تهران نیستن. کسیو ندارم در حق من مادری کنه. مجردی رو انتخاب کردم تا فرشته رؤیاها قدم رنجه نماید و خود بیاید که دانم که نیاید!

هنوز جوابشو نداده بودم كه بعد ازچند لحظه فکر کردن كه مشخص بود کسی را در آستین دارد گفت:

  • می خوای خودم برات پیدا کنم؟! چطوری باشه؟ چه دختری میخوای؟
  • چیز خاصی نمی‌خوام. از من کوچکتر باشه، تحصیلکرده باشه، پولدار باشه. خانواده‌اش اصیل باشن، با اخلاق باشه، خانه‌دار باشه، معتقد باشه، همسردار باشه، منظم باشه، ولوم صداش هم پایین باشه ...

حرفامو قطع کرد و گفت:

  •  چه خبره؟ مگه پیدا میشه؟

خانم فاطمي هم اعتراف كرد كه نگرد نيست! گفتم:

  •  شوخی کردم فقط خوشگل باشه و فرمانبردار کافیه.
  • این حرفتو نادیده می‌گیرم. یک دختر خوب سراغ دارم خواستی خودم هم باهات میام خواستگاری. اگر باهات بیام خواستگاری خوبیش اینه که  دختر رو راحت بهت میدن ولی باید قول بدی اونجا از اون دختر چیزی در مورد من نپرسی!

دلیلشو نپرسیدم ولی خب کمی مرموز بود! موافقت كردم. همه‌ی کارها را خانم فاطمی راست و ریس کرد همه چیز آماده‌ی گفتن بله‌یی بود که زوجی به زوج‌های عاشق اضافه شود.

سه شنبه ساعت 9 شب قرار داشتیم. زودتر رفتم دو سه کیلو شیرینی خریدم ولي گل نخریدم. گل دست گرفتن در خواستگاری برایم سخت بود و به شیرینی اکتفا کردم. ده دقیقه هم اون اطراف چرخیدم. تماس گرفتم. خانم فاطمی هم با پسرش آمد.

سه نفری رفتیم و در زدیم و با سلام و صلوات وارد شدیم. انصافاً خانه‌شان بزرگ و زیبا بود و در نگاه اول جلب توجه مي‌كرد. عجب پدری و صدهزار ماشاالله عجب مادری! مادر زن به این جواني و زیبایی یافت نمی‌شود! مسیر دایره وار حرکت چشمهایم بهت و تعجب را تداعی می‌کرد و هر لحظه منتظر آمدن نوگل این خانه بودم که خدا کند به مادرش رفته باشد! نظم چینش وسایل و مرتب بودن خانه‌شان نشان از مادر و دختری خانه‌دار می‌داد. چون پسرکی مظلوم بر مبلی چنان تکیه زدم که گویی زبانی در دهان ندارم.

خانم فاطمی با خانواده آنها گرم صحبت شدند و آنقدر از من تعریف کرد که در این چهار سال دانشجویی چه گل پسری بوده‌ام که خود هم حیرت کردم. مرا می‌گوید لابد! جداً از مادر خودم برایم کم نگذاشت. نمی‌دانستم بعداً چطور باید اين همه لطف را جبران كنم!

ناگهان دختری با سینی چای آمد. بله عاطفه خانم آمد؛ نور پذیرایی زیاد بود و مدام بر صورتش می‌خورد. کأنّها خورشید به نظر مي‌رسيد. چادر سفید گلدارش زیبایی خاصی به او داده بود. دختری با هیکل متناسب کمی به سمت لاغر تا حدی زیبا، گلگون صورت، بشاش و کمی خجالتی به نظر می‌رسید! ولي مادرش از حيث زيبايي از دختر سر بود، كاش مي‌شد نه نمي‌شد...

از آنجایی که من خوش شانسم در جایی نشست که دیدی نسبت به او نداشتم و چای را مادرش تعارف کرد! اصلاً چرا چای آوردی ؟ خوردن چای برایم سخت شده بود. صدای نوشیدن چای خودم را اذیت می‌کرد و اصلاً نمی‌دانم بقیه می‌شنیدند یا نه! گویی در سکوت شبی جیرجیرکی با صدایش اعصابت را خط خطی بکند و من از صدای چای خوردنم سوهان روحی برای خود به وجود آورده بودم و لاجرم باید چای را می‌خوردم که اصرار صاحبخانه را فراری برایم نبود!

محیط از صحبت‌های خانم فاطمی و مادر عاطفه پر شده بود . مجلس داشت به من کمی سخت می‌گذشت. یهو خانم فاطمی‌ اجازه خواست تا من و عاطفه برویم و با هم صحبت کنیم. آنقدر خوشحال شدم که دوست داشتم بوسه‌ای بر پیشانی خانم فاطمی من باب تشکر حوالت می‌کردم.

با عاطفه و با عاطفه به سوی اتاق ایشان رفتیم. اتاق مرتب و منظمی داشت. در اتاقش یک صندلی بیشتر نبود و تعارف کرد و من نشستم و خود بر لبه‌ی تختش نشست.

سکوتی فضا را فرا گرفته بود. به خودم گفتم سخن آغاز کن، گفتم: بفرمایید در خدمتم. ایشان هم گفتند: بفرمایید در خدمتم. گفتم: خواهش می‌کنم شما بفرمایید. گفت: نه خواهش می‌کنم شما بفرمایید. عاطفه نه؛  یک طوطی بود که هر چه می‌گفتم با حفظ کلمات تحویلم می‌داد. آخر سر گفتم: اگر می‌خواهید من خودم رو معرفی کنم و یا شما خودتون رو معرفی کنید. باز هم گفت: خواهش می‌کنم شما بفرمایید. حرصم را درآورد!

 خودم را معرفی کردم. به مدت چند دقیقه متکلم وحده بودم و او گوش می‌کرد بعد نوبت او شد خود را معرفی کند!

  • خب من هم عاطفه هستم. متولد 65، 22 ساله، لیسانس مدیریت.

جمعاً ١٠ ثانیه نشد! متوقف شد انگار چیز دیگری نبود. گفتم: خب؟ گفت: خب! گفتم: همین؟ گفت: همین! توی دلم گفتم: جل الخالق! ظاهراً به كرامات و غیب در دلش گفت: جل الخالق! گفتم:

  •  بیشتر در مورد خودتون و اعتقاداتتون و تفکراتتون اگر میشه توضیح بدین.
  •  خواهش می‌کنم! من مسلمانم حجابم را رعایت می‌کنم! از بعد سیاسی موافق نظام جمهوری اسلامی هستم! و بیشتر فعالیت دانشگاهی‌ام نیز در راستای ارزش‌های اسلامی است!
  • در مورد ازدواج، همسرداری، خانه داری و فرزند داری چی دارید بگید؟
  • عاشق همسرم میشم ولی باید کمی به من آزادی بده که بتونم فعالیت‌های سیاسیم رو دنبال کنم!

چیزی که من از آن تنفر دارم بالاخص در مورد همسر آینده‌ام. توضیح می‌داد که بچه دوست دارد ولی نه بیش از دو بچه! آشپزی هم زیاد نه ولی راه می افتد و نگرانی ندارد! پدر و مادرش هم کمک کار زندگی او خواهند بود. فقط یک خواهر داشت که از او کوچکتر بود! ادامه داد که:

  •  در زندگی‌ام ثابت قدم و محکم هستم و با اعتماد به نفس قدم بر می‌دارم.

توی دلم گفتم مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید، بعدش توی ذهنم تداعی کردم که بعضی ها از نظر خودشن استقامت دیوار سنگی را دارند ولی وقتی که باید تکیه گاهت باشند یا مثل دیوار نیستند يا مثل کاغذ می‌شوند. اگه به آنها تکیه کنید سخت زمین می خورید.

 کمی در مورد همسر ایده‌آل زندگی‌اش صحبت کرد و ناخواسته تیکه ای به من انداخت که قدت بلند نیست؛ با خود گفتم: قربون اون قد و بالات برم که اگه بچه‌مون به تو بره باید تا آخر عمر به خاطر قدش تو سری بخوره؛ به همين جا ختم نشد و  یهو گفت:

  • شما کمی قیافتون عین قدیمی‌هاست و جدی به نظر میاید و با این همه ریش و لباس و کت و شلوار مثل جوان‌های امروزی به نظر نمی‌رسید ولی خب از نظر من مشکلی نداره نهایتاً کمی تغییرات باید بدین.

با خودم فکر می‌کردم احتمالا باید برای خواستگاری با لباس اسپرت و آستین کوتاه و شلوار لی و کتونی می‌آمدم و یک گردنبند می‌انداختم گردنم و صورتم را کمی سفیداب و سرخاب می‌زدم. بهش گفتم:

  • ببخشید اگه قیافه ما عامه پسند نیست!

 به نظرم گاهی اوقات بعضی حرفها را نباید زد. باید آنها را  قورت داد و اگر بیان نشود بهتر است! البته می‌تواند در تصمیم‌گیری تاثیر گذار باشد ولی نباید صراحت لهجه تفکرات دیگران را اجباراً تغییر دهد یا آنها را اذیت کند. از این گذشته عاطفه خودش همچین قیافه‌ی زیبایی نداشت؛ کاش حداقل تفکراتش زیبا بود. بماند که چقدر آرایش کرده بود! عزیزم برای قیافه گرفتن باید قیافه داشته باشی یا ظاهر یا باطن!

 سعی کردم منطقی باشم و نکات مثبت را بیشتر دریافت کنم، این دختر با این خانواده خوب و با اعتقادات مناسب می‌توانست انتخاب خوبی باشد؛ در هر حال از یک خانم جو گرفته نباید انتظار داشت که در شب خواستگاریش خیلی درست حرف بزند. پس این مورد ارزش فکر کردن دارد.

در مورد آمال و آرزوهایش نظرش را پرسیدم. نظرش جالب بود؛ برخلاف انتظارم چیز خاصی نمی‌خواست؛ یک زندگی ساده و یک همسر خوب و فرزندانی تربیت شده، تحصیلات عاليه و اگر می‌شد شغلی برایش فراهم می‌شد؛ همه چیز را توضیح داد. از کمیت آنها گفت، ولی کیفیتشان را خیلی تشریح نکرد. با خودم گفتم: حتماً بعد از کشتن گربه و عبور از خط قرمز کیفیت حرف‌هایش هم ممکن است تغییر کند. مثلاً یک زندگی ساده در شمال تهران در یک آپارتمان 180 متری، یک همسر خوب دکتر با  درآمد آنچناني، فرزندانی که توسط دبیر خصوصی و پرستار تربیت می‌شوند، تحصیلات را هم شاید بخواهند تا فوق دکترا در خارج از کشور ادامه بدهند و شغل شریفشون مدیر عاملی یک شرکت باشد با وقت کاری صبح زود تا شب دیر؛ یعنی علناً زندگی یکطرفه و تعطیل!

من هم صحبت کردم و از علایق، عشق، زندگی مجردی و زندگی مشترک، کار و تحصیل صحبت کردم. مدام سر را به نشانه ی تأیید تکان می‌داد ولی آخر حرفهایم گفت:

  •  حرفهاتون همه محترم اما نظرات من به عنوان یک خانم منتخب و اولویت داره!

در مورد ارتباط با دوستانم هم گفت:

  •  بعد از ازدواج از دوستانت دل بکن چون خیلی نمی‌توني وقت براشون بذاری!
  • بیست و چند سال دوستی را نمی تونم کنار بذارم اون هم برای یک دوستی که نیامده حکم به بطلان رفاقت‌ها می‌ده! با منطقی من درآوردی می‌خواست خود را عاقل جلوه دهد و کارهای نکرده‌ای را بر گردن من و دوستانم که ندیده بنهد. با خودم گفتم: عقل به داشتن مغز در سر نیست، بهتره که اندیشه کنی دختر!! انسان باید به اندازه‌ی تفکرش حرف بزند!

چیزی که پایان صحبت‌هایش ذهن من را مشغول کرده بود این بود که خیلی به دل من ننشست. در هر حال نباید به عاطفه ایرادی گرفت. در حد سن و فکر و خانواده‌اش خوب بود. من سخت‌گیر و زیاده خواه بودم و نمی‌توانستم به این راحتی کسی را بپذیرم. به خودم قول دادم بیشتر در موردش فکر کنم و سریع نه را نگویم؛ خب خیلی فکر کردم چند روز بعد نه را گفتم!

بعد از چند وقت خانم فاطمی را دیدم. عدم رضایت را در چشمانش دیدم. ناگفته فحش بسیاری در دل داشت!

دارم امید عاطفتی از جانب دوست        کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

نمی‌دانم چرا جوابم نه شد. اين سخت‌گیری‌های من کار دستم ندهد خوب است! خب چه کنم عاشق نشده بودم؛ با چشمانی باز و با عقل و منطق می‌خواستم انتخاب کنم!

 

 

 

 

بر هر چه به غیر عشق پا بگذارید

دست دل خویش بر حنا بگذارید

عاشق بشوید مردم! عاشق بشوید

یک نام خوش از خویش به جا بگذارید

جلیل صفربیگی

سجاد نه عشق می‌دانی و نه عاشقی دانی چیست! عاشق نشوی و رسوا خواهی شد! 

الخیر فی ما وقع...

منبع :
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
متن نظر :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ارسال