• تا می توان باید از این بدن در راه صالحات کار کشید این بدن باید روح مرا بخدا برساند.

    تا می توان باید از این بدن در راه صالحات کار کشید این بدن باید روح مرا بخدا برساند.

  • هفتادمین عروس

    هفتادمین عروس خاطرات واقعی 70 بار خواستگاری سجاد سمیعی نژاد در کتاب هفتادمین عروس

  • تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند گفتم که کجاست کعبه اهل ولا / درگاه حسین را نشانم دادند ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

    تا بال و پر عشق به جانم دادند / در وادی عاشقان مکانم دادند گفتم که کجاست کعبه اهل ولا / درگاه حسین را نشانم دادند ایام سوگواری حسینی تسلیت باد

  • السلام علیک یا أباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلى علی بن الحسین وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین

    السلام علیک یا أباعبدالله وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین وعلى علی بن الحسین وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین

  • همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی  چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

    همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

  • سهراب سپهری

    سهراب سپهری

  • هفتادمین عروس؛ سجاد سمیعی نژاد

    هفتادمین عروس؛ سجاد سمیعی نژاد برای تهیه می توانید با شماره تلفن 09127033312 تماس بگیرید

  • فریدون مشیری

    فریدون مشیری

  • فروغ فرخزاد

    فروغ فرخزاد

  • سجاد سمیعی

    سجاد سمیعی

  • هفتادمین عروس

    هفتادمین عروس هفتادمین عروس/ چاپ شد

خواستگاری اول: سمانه
چگونه شاد شود اندرون غمگینم باختیار که از اختیار بیرون است

سمانه

 

در یک مؤسسه مطالعاتی حدود دو سالی بود که کار می‌کردم. زمینه کاری‌ام کامپیوتر بود. از تایپ گرفته تا طراحی و آماده کردن مستندات و بولتن ها در حوزه کتاب و همچنین پشتیبانی شبکه‌های مؤسسه و تمام اموری که مرتبط به دینای صفر و یک می‌شد. با انرژی بالایی، شب و روز به کار و درس مشغول بودم. در حوزه کاری وقت زیادی را برای مطالعه می‌گذاشتم.

بجز نگهبان‌های مؤسسه که سنشان از من کمتر بود از تمامی کارمندان کوچکتر بودم. با این وجود فعال بودم و با توجه به تخصص کامپیوتری‌ام در بیشتر کارها شرکت می‌کردم.

در طبقه ششم سه همکار داشتم. یک روز دو نفر از آنها مرخصی بودند و نفر سوم هم به ظهر نکشیده رفت. تنهایی خسته‌ام کرده بود و تصمیم گرفتم بعد از ناهار و نماز کارهایم را زودتر انجام دهم و سریعتر به منزل بروم.

به نمازخانه رفتم تا نماز اول وقت بخوانم. کسی نبود. مثل اینکه امروز کسی تصمیم به خواندن نماز نداشت. نمازم را شروع کردم. با صدای بلند بعضی از کلمات را ادا می‌کردم و به خیال اینکه کسی نیست؛ والضالین را خیلی کشیدم. الله‌اکبر را گفتم که به رکوع بروم، متوجه شدم دو نفر پشت سرم هستند و با من به رکوع آمدند. موش از سوراخ رد نمی‌شد حالا باید این دو نفر را هم به خودش می‌بست.

به رکوع رفتم که سنگینی دو نفر کم بود، که نفر سوم هم یا الله گفت. دیدم صبر نکنم دو تا فحش هم باید به جان بخرم. آخر نماز ظهر وقتی برگشتم دیدم نماز جماعت کاملی به امامت اینجانب برگزار شده بود. فشارم افتاد. آقای عباسی امام جماعت مؤسسه پشت سرم بود. با او دست دادم و عذرخواهی کردم و گفتم: ببخشید پا جای بزرگان گذاشتیم. با هر ترفندی بود بلند شدم و بار سنگین نماز عصر را به دوش آقای عباسی انداختم. بعد از نماز دوم سر به سجده داشتم و استغفار می‌کردم و بابت نماز جماعت اولی از خدا عفو و بخشش می‌طلبیدم که یکی دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت:

  • قبول باشه.

منم هنوز سرم رو بلند نکرده بودم گفتم:

  • من که بعید می دونم قبول باشه ولی ان‌شاءالله که اینطوریه!

دیدم آقای دکتر علوی هستند. با خوش‌رویی احوالات مرا پرسید. با اینکه دو برابر من سن داشت مثل جوانهای سی ساله با انرژی و شاد با من صحبت می‌کرد. شصتم خبر دار شد. با خودم گفتم: که گاوت زاییده یا داره می‌زاد یا حامله‌ست، شایدم گاوتو فروختن. یا شاید سر گاوتو دارن می بُرن. هر چی بود در مورد گاوم بود. خدا بخیر کنه.

با هم بیرون از نمازخانه رفتیم. جلوی میز پینگ پنگ هم‌زمان با بازی شروع به صحبت می‌کردیم. در فکر فرو رفته بودم که از مشغولیت فکر، سرویس‌هایم اکثراً به تور می‌خورد . تابلو بود که عادی نیستم. به خود می‌گفتم: قوی باش فوقش اخراج میشی! یکی دو سِت بازی کردیم؛ مثل بازی فوتبال ایران و مالدیو 17 بر صفر باختم ولی آقای علوی باز هم از من تعریف می‌کرد و کلمه ماشاءالله بر زبانش دوخته شده بود. آنقدر تعریف و تمجید می‌کرد که کنارم را نگاه کردم ببینم کس دیگری پیشم هست یا نه.

بعد از بازی ناموفق پینگ پونگ گفت:

  • می دونم همکارات امروز نیستن بعد از ظهر وقت داری بیام با هم یه گپی بزنیم.

من هم برای اینکه خودی نشان بدهم گفتم:

  •  البته مشغله‌های دوستان تموم نشده روی دوش من ولی خب شما تشریف بیارید. قدومتون روی چشم.

خیلی تأکید کردکه می‌آید. ساعت حدود 3 بود که زنگ واحد ما را زدند. سریع رفتم در را باز کردم. دیدم نظافتچیه! واحد را تمیز کرد و رفت. آقای دکتر علوی آمد. منت نظافت واحد را بر سرش گذاشتم.

آقای علوی صحبت‌هایش را شروع کرد و از مسایل کاری و خانوادگی و طرح‌های زوج و فرد، طرح ترافیک، ساخت و ساز و فوتبال صحبت کرد و بعد شروع کرد به بیان مسایل جامعه و اجتماعی بودن افراد و نطقی فصیح در مورد جوانان ایراد نمود. به فکر فرو رفتم و با خود گفتم: چه اشتباهی کردم که این حرف‌ها رو دارد به من می‌زنه؟ مگر بابای مجموعه است یا مامان مؤسسه! از نظر من در حد پسرعموی خاله زن عموی مادربزرگ مؤسسه می‌شد.

بحث را ادامه داد و از معیشت و امور مربوط به زندگی نکات زیادی را گفت. آخر لوله تفنگ را به سمت من گرفت و گفت:

  • آقای سمیعی شما ازدواج کردی؟
  • نه چطور مگه؟

او جریان ازدواج تنها دخترش را تعریف کرد که به سلامتی دو ساله ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد و خیلی خوشبخت است. برایم جالب بود. با خودم گفتم: دخترت ازدواج کرده به من چه مربوطه؟! تازه یک دختر هم بیشتر نداری، آن هم ازدواج کرده؛ اگه دو تا بود یکی را هم به من تعارف می‌کردی، حالا یه چیزی. در همین فکر بودم که گفت:

  • واقعیت و اصل مطلب اینه که توی فامیلهای ما رسم بر اینه که برای دخترامون خودمون داماد پیدا می‌کنیم. البته نه اینکه دخترامون بد هستن یا روی دستمون باد کردن! نه! بخاطر اینکه جامعه خرابه وما هم می‌گردیم کسی رو پیدا می‌کنیم که بهش مطمئن باشیم؛ که دخترانمون خوشبخت بشن.
  • ایشالله که خوشبخت بشن ولی شما که دُردونه تونو شوهر دادین!
  • نترس دختر زیاد داریم یه خواهر زاده دارم عین دسته گل متولد 65 ترم آخر مهندسی الکترونیک هستش از دانشگاه ساوه. دختر خیلی خوبیه توی مخابرات تهران هم کار می‌کنه. اسمش سمانه‌س.

آقای علوی آنقدر از سمانه و خانواده‌اش تعریف کرد که دیدم واقعاً شانس به سجاد رو آورده است و قرار است بزودی داماد شود. چون اولین مورد بود که رسماً معرفی می‌شد گل از گلم شکفت و خیلی خوشحال شدم ولی خب هنوز طرفم را ندیده بودم. شاید اصلاً برای هم ساخته نشده باشیم.

چگونه شاد شود اندرون غمگینم                          باختیار که از اختیار بیرون است

شرایطم را برای آقای علوی توضیح دادم که دانشجو هستم، البته ترم های آخر. خدمت سربازی نرفته ام ولی به احتمال زیاد معاف می شوم البته به خاطر پدرم و نه معافیت پزشکی. خانواده‌ام در تهران زندگی نمی‌کنند و حدود پنج سال است که دارم مجردی زندگی می‌کنم. قبلاً یک شرکت داشتم که پس از ورود به موسسه در حال تعطیلی است. آقای علوی هم از من زیاد تعریف کرد و اخلاق و رفتارم را مورد تشویق قرار می‌داد.

سپاس خدای بزرگ را که به این راحتی مسأله‌ای به این مهمی جور شد، ولی تا نتیجه باید صبر می‌کردم. به آقای علوی گفتم:

  • پدر و مادرم تهران نیستند و نمی‌تونم بگم بیان تهران؛ مگه اینکه اول طرفم را انتخاب کرده باشم و مطمئن باشم می‌خواهم باهاش ازدواج کنم.
  • یک جلسه هماهنگ می‌کنم همدیگر رو ببینید بعد از اون خودتون تصمیم بگیرید.

من هم قبول کردم. خیلی خوشحال بودم. مفت مفت ازدواج به سراغمون آمد. منت نکشیدیم اومدن به زور بهمون دختر بدن! آخ جون!

با مشاور عزیزم حاج محمد که همکار هم بودیم صحبت کردم که چنین شده و چنان شده است. گفت:

  • خوبه برو ببین خوشت اومد همه چی ردیفه ولی حواستو جمع کن چون تجربه نداری بهت نندازن! [یاد جاکفشی خونه افتادم که بهمون انداختن!]

دل در دلم نبود. سریع مقدمات را فراهم کردم که آن هم با پول درست می‌شود. الدراهم مراهم!

کت و شلوار طوسی روشن، پیرهن آبی روشن و کفش خریدم و آرایشگاه رفتم و به قول خودم قیافه ام دخترکُش شد. ولی هیچ کس نظری موافق نظر من نداشت. همه می‌گفتند:  دیوانه‌ای توی این دوره زمونه کسی که عاقل باشه زن نمی‌گیره، یکی می‌گفت: زن نگیر، یکی می‌گفت: برو دختر بگیر. یکی می‌گفت: اگر مجبوری بگیری بگیر فقط 5 سکه بیشتر مهریه قبول نکن که آخرش جداییه. یکی می‌گفت: حالا که داری می‌گیری برای محکم کاری دو تا بگیر. یکی می‌گفت: بگیر ولی موقت بگیر دردسرش کمتر، سوخت و سوزش هم کمتره! یکی می‌گفت: نگیر نگیر نگیر! من هم همان کردم قبول کردم که بگیرم.

روز موعود رسید. قرار بود با آقای علوی مستقیماً از محل کار برویم منزل خواهر ایشان و خواهرزاده ایشان را ببینم و بشینیم مفصل صحبت کنیم و به نتیجه برسیم. البته از نظر من این نامه نانوشته، خوانده شده بود و نتیجه قبولی را جلوی چشمانم می‌دیدم. سمانه خانم هم مثل من شاغل بود و ساعت پنج کارش تمام می‌شد. ما ساعت 4 و 30 دقیقه از محل کار بیرون آمدیم. من گل و شیرینی نخریده بودم. به آقای علوی که گفتم به من اجازه نداد و گفت خودت گلی و شیرین هم که هستی. اصرار من فایده نداشت. آقای علوی گفت که آنجا توضیح می دهد که مانع خرید گل و شیرینی او بوده است. چه خوب می‌شد دکتر علوی پدرزنم می‌شد ولی نمی‌شد! ما راهمان به نسبت سمانه خانم دورتر بود. به اواسط مسیر که رسیدیم دکتر گفت محل کار سمانه در همان نزدیکی است. پیشنهاد دادم که در کنار محل کارش او را ببینم و اگر مورد پسند واقع شد چند روز دیگر به منزلشان بروم که مورد موافقت دکتر قرار گرفت. دکتر علوی گفت اتفاقاً پارک زیبایی کنار محل کارش است که می توانید آنجا براحتی با هم صحبت کنید. تماس گرفت. از صحبتهای رد و بدل شده بین آنها فهمیدم که سمانه مخالف بود ولی نهایتاً مجبور به پذیرش پیشنهاد دایی‌اش شد. معلوم بود که سمانه دوست دارد برود منزل و کمی به خودش برسد و  سر و صورت را آرایشی بکند؛ بماند که اکثراً الان یک آرایشگاه مفصل می روند. در دلم گفتم: قربون صورت نشسته و بدون آرایشش بشم. ضربان قلبم هر لحظه بالا می‌رفت و مثل توپ در سینه ام قل می‌خورد. با خودش هم دعوا داشت. ما رسیدیم پارک روی یک نیمکت نشستیم. آقای دکتر تا رسیدن سمانه شروع به صحبت کرد و با وعده های خوبی مرا آرام کرد. او می‌گفت:

  •  سخت‌گیری نکن. ازدواج امری ساده‌س.

او خودش خیلی راحت ازدواج کرده بود. البته دکتر مرا کامل نمی شناخت و کسی چه می‌دانست نتیجه چه خواهد شد.

لحظه‌ی پر استرسی بود. سمانه آمد؛ دختر رؤیاها آمد. همان که باید تا چندی دیگر به او بگویم: سمانه جان یا سمانه ی من یا سمانه جون، یا سمی! چقدر هم اسم‌هایمان به هم می‌آید: سجاد و سمانه!!!

دختر خوب و خوش بر و رویی بود. قدش متناسب و اندام خوبی داشت و خوش لباس بود. سلام کردیم و ثانیه‌ای چشمهایمان به هم دوخته شد. تجربه‌ی اولم بود. در نگاه اول عاشق نشدم ولی بدم هم نیامد. روی نیمکت نشستیم به طوری که سمانه در سمت چپ و من در سمت راست و دکتر وسطمان قرار گرفت و همین اول کار میان من و سمانه فاصله انداخت. خدا کند در آینده فاصله‌ای در زندگی ما نیندازد.

دکتر شروع به صحبت کرد و نصیحت و تشویق و دلخوشی و دلگرمی فراورده صحبت‌هایش برای ما بود. تا ببینیم این جلسه ختم به کجا می‌شود. ما را تنها گذاشت تا حرف‌هایمان را بزنیم و به امید خدا به تفاهم برسیم.

هر کدام در یک گوشه نیمکت نشسته بودیم و تا لحظاتی خجالت می‌کشیدیم صحبت کنیم. تعارفات شروع شد و در نهایت سمانه خانم غالب شد.  از من پرسید:

  •  اگر میشه خودتون رو به طور کامل معرفی کنید.

من همزمان که خود را معرفی می‌کردم دستم را در جیب کتم بردم و کاغذی را که 20 سؤال بر روی آن نوشته بودم بیرون آوردم، خود را آماده کرده بودم تا سؤال هایم را از او بپرسم.

بعد از پاسخگویی به سؤال اول، مانند بازیهای رایانه‌ای به مرحله دوم رفتم. قبل از اینکه فرجه‌ای پیدا کنم سؤال بعدی را پرسید و سریعاً و صریحاً از مسائل مالی من پرسید! بدنم یخ کرد. اصلاً انتظار نداشتم. حقوق من حداقل 380 هزار تومان و حداقل حقوق سمانه 400 هزار تومان بود. او صحبت درباره مسائل مادی را شروع کرد. آنچنان در این مورد سخن می‌راند که یک میلیونر هم چنین صحبت نمی‌کرد. در حالی که فقط دو سال سابقه کاری داشت و مدام پس انداز کاری دو سال اخیرش را بازگو می‌کرد. وقتی که در مورد داشته‌های مالی من پرسید منکر همان داشته‌های کم هم شدم.

شروع کرد به گفتن شرایط و انگیزه‌هایش از ازدواج و اهداف متعالی‌اش. چنان می‌گفت که گویی تجربه چند ازدواج را دارد. مسکن و کار و حساب بانکی و پول و پس انداز برایش مهم بود و آنقدر این مسائل را ادامه داد که برگه‌ای را که تدارک دیده بودم تا زدم و در جیب مبارک گذاشتم و به فکر فرو رفتم. سمانه خانوم نه، خانم سمانه داشت حرف می‌زد و من به صحبتهای او گوش نمی‌کردم و توی این فکر بودم که اسم‌های ما تناسب خیلی زیادی هم با هم ندارد. مثل فرمانده شکست خورده بودم. ناگاه پدرش هم آمد و دقایقی را هم در خدمت او بودیم. سؤالاتی پرسید که من جواب دادم و توضیحاتی داد که ما را امیدوار کند تا بتوانیم با ذهن راحت تر تصمیم بگیریم. پدر موجهی داشت ولی چه فایده که دختر نشانی ز پدر نداشت.

رؤیاهایم از هم گسست تا یک هفته صدایم فقط سکوت بود.

منبع :
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
متن نظر :
ارسال نظر
نظرات کاربران
میزان اهمیت
ایمیل
توضیحات
ارسال